سيد محمد باقر برقعى
157
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ديگر اميد آمدنش نيست در دلم * زين يار بىوفاى سفر كرده ، واى من ! اميد جان نه هركس عاشق و شيدا شود ، محمود مىگردد * نه هر صاحب صدايى در جهان داود مىگردد تهى كن از ريا اعمال اگر خواهى قبول افتد * كه در اين امتحان زود آدمى مردود مىگردد گنه چون مىشود افزوده ، دل زنگار مىبندد * كز اين زنگارها راه خدا مسدود مىگردد مپيچان سر ز فرمان ، گر كه قرب دوست مىجويى * كه ابليس از تمرّدجويىاش مطرود مىگردد بود خالى ز مهر غير و از رنگ تعلّقها * دلى كز شوق گرد كعبهء مقصود مىگردد اگر خواهى بقا ، از كف مده مهر ولايت را * كه از مهر است اگر هر ذرّهاى موجود مىگردد پس ديدار آن تنها اميد جان محرومان * به هرجا اين دل رنجور ، دردآلود مىگردد چنان مىسوزد اين دل در ميان آتش غمها * كه شادىها سراسر از لهيبش دود مىگردد بترس از سيل اشكى كز رخ درماندهاى ريزد * كه چون سيلاب آيد ، خانهها نابود مىگردد « فراز » اين نفس سركش را به زنجير اطاعت كش * كه اين ديو ، ار شود آزاد ، چون نمرود مىگردد